تبليغاتX
faryad
dardodel
 فاصله
در میان من و تو فاصله هاست .

گاه می اندیشم که می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

|+| نوشته شده توسط asad در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386  |
 عشق

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيدعشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشک ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره

|+| نوشته شده توسط asad در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386  |
 گیج
ا از این فراموشی محض که درش گیر افتاده ام لذت می برم . من میان دو شهر هستم یکی هیچی از من نمی داند و دیگری را هیچ نمی شناسم 

                                                                     ژان پل سارتر

|+| نوشته شده توسط asad در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 تند باد خزان

 

تند باد خزان
با اواز من در من مي وزد
چه شاد و چه مهربان اند!
اگر بار ديگر به جهان بر ايم
شايد پروانه ايي  در كشتزاران باشم.

 

بهار هنوز عمقي ندارد
فقط باد است كه سفر مي كند
از درختي به درختي 
"ازو"

در پس هيچ دريچه يي
شعله ي شمعي نمي جنبد
عشق به ديار ديگر كوچيده است.

در پس پنجره ي كوچك 
شمعي-
شب بي پايان وصال!

 

|+| نوشته شده توسط asad در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386  |
 عشق

عشق يعني يك تبسم  يك سرود    

عشق يعني مثل چشمه  صاف بود

عشق يعني يك كلام اشنا

لحظه هاي رفتن بي انتها

عشق يعني حركت از نو   رو به پيش

ياد او بودن بدون فكر خويش

عشق يعني در دلت شور و تمنا و سرور

عشق يعني جانگدازي و سرافرازي "غرور

عشق يعني سوختن در عمق اب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني  بر سر دار رفتن و الحق شدن

عشق يعني وصل دريا و به ان ملحق شدن

عشق يعني دردل اتش نشستن همچو سامندر شدن

...........................................................

از جبران خليل جبران:

 

عشق تنها ازادي جهان است زيرا روح را چنان بالا مي كشد كه قوانين ادمي و پديده هاي طبيعت ديگر بر او كارگر نمي افتند.

 

|+| نوشته شده توسط asad در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386  |
 شعر


به شرافت شعرکه

  ابروی کلمه است

 

می سوخت سی جنازه درون من

سی مرغ گر گرفته ی همزادم

که زندگی چه کوچه پرتی بود

که این سال ورم کرده از بهار خودش می سوخت

 

 

افتاب که پشت حوصله ام شکست

ماه شدم در تک تک اندامم

کنبوس های در بیداری بلندم را کسی ندید

کسی ندید که اوازم به کجای زمین چنگ می زد

 

در گوشه های نفس هایم صدای تا شده ای می گفت:

تو اشتباه خروس

در صبحگاه گلوله بارانی

وقتی تمام ثانیه هایش را تا صبح

فرو نشانده زندانی

 

|+| نوشته شده توسط asad در چهارشنبه هشتم فروردین 1386  |
 کلافه

سرزمین استین بلندم کلافه است

سر سام گرفته پنجره های این دیار

از اسمان راه راه

و دریایی که در جهنم ساحل ممنوعه است

ماه را برهنه شلاق میزدند

وقتی که بر شب تن من تابید

|+| نوشته شده توسط asad در چهارشنبه هشتم فروردین 1386  |
 سال نو

سالی پر از کودکان کببِسه داشتیم

تقویم اضافه تر از چند سرنوشت

اقیانوس را غروب کشیدم با دو بال بیشتر

می توانستم بخوابم روی زمین صاف

و رای به انهدام گودال ماه بدهم

 

 

کودتا در چاک پیراهنم

حرفی به وقت هبوط

زیستن تنفس اجباریست

و این قاب لوخت تمام سیاره من است

 

 

 

باغ بی در سیز را ببندید

باور نکنید که باید فردایی

جایی برای پریدن اگر بود

داری به پای اسمان نمی افتد

 

 

 

بیمار این اتاق ها منم

حوصله از بیمارستان تنم رفته است

سر به سنگ های ساحل چقدر بکوبدم موج

وچقدر بو بکشم

ماهی که در گلوی اسکله گیر کرده است

دیوانگان دلایل محتمل اند

 

 

 

کتاب تقدیرم سفید

مرگم سفید

خوابم چرابه رنگ خودم نیست؟

محتملی که منم

روزی اگر درخت بشود

سیزش نمی کند این خاک

دستم مدام پاییز است

و فصلی که زیر پیراهنت بردم

زردی متمایل به مرداد بود

 

 

اسمان من تنهاست

من اعتقاد عجیبی به من دارد

و رنگ مرگ پاشیده بر اندامش

با معجزه بخوابد اگر پاک شود

 

 

بمیر!

وکمی شیر درون چشمی بریز

که کنار پنجره فکر جای خوابیست برای تو

ماه از شیب اسمان بیفتد چه می شود حضرت زمین؟

ما چقدر از حدود هم پرتاب شدیم

که از لهجه های هم چیزی نمی فهمیم؟

 

 

پیراهنی به قواره مرزها

خاک از دهن افتاده این سیاره!

ورنگ های از رو رفته ی پرچم ......

زمین چیزی اضافه بر نقشه است

و مرگ همینقدر نزدیک است که دور می کند از هم

 

 

مردمک های زنگ زده ام کو؟

مرا کجای جهانم چال کرده اید؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط asad در چهارشنبه یکم فروردین 1386  |
 ایستگاه

 

 

 

ايستگاه هاي متروک..
لبريز از آدم هاي سنگي..
آدم هاي شکسته ي ساکن...
بي حرکت ; بي بو ; دروغگو...!
قطار من...
هيچگاه برايشان سوت توقف را نخواهد کشيد

 

|+| نوشته شده توسط asad در شنبه نوزدهم اسفند 1385  |
 نگاه

بعضی از آدمها یک موهبت بزرگ در درون خود دارند. می دانید چیست؟ من اسمش را می گذارم توانایی نشان دادن یک نگاه آرام!

توجه کرده اید مثلا ً دارید در پیاده رو حرکت می کنید، خانم یا آقایی از سمت مخالف به شما نزدیک می شود، جایی که نگاهتان با هم تلاقی می کند، می  بینید توی  نگاهش آرامش، اطمینان و سکون موقری هست که ناخود آگاه، آدم را به خودش جذب می کند.

این آدمها را خیلی دوست دارم. آدمهایی که مثال زنده الگوهایی هستند در این وانفسای زندگی و بار مشکلات ، که خیلی از ما فکر می کنیم دیگر همه قاطی کرده اند و همه چیزهای خوب و امید بخش و پاک، تحت تأثیر بدی ها و زشتی ها و مکرها ، کم رنگ شده یا نابود شده ...همه می دانیم که اگر فکر کنیم این آدمها اصلا ً مشکلی ندارند و همه چیز هم بر وفق مرادشان هست ، فقط خودمان را گول زده ایم.

آنها یک فرق با من و امثال من دارند : توانسته اند ته قلبشان را به منبعی وصل کنند که نه هیچ وقت برقش می رود، نه هیچ وقت نوسان دارد!

آنها آرامش و قدرت نامرئی نهفته در آن را خود با تلاش خود بدست آورده اند.

|+| نوشته شده توسط asad در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385  |
 
 
بالا